غزل شمارهٔ ۲۳۹۸

خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد

این سزای آن که روی دست اخوان می خورد

من که روزی از دل خود می خورم در آتشم

وای بر آن کس که نعمتهای الوان می خورد

رو نمی سازد ترش صاحب طمع از حرف تلخ

سگ زحرص طعمه سوزن همره نان می خورد

نه همین مهمان خورد روزی زخوان میزبان

میزبان هم رزق خود از خوان مهمان می خورد