غزل شمارهٔ ۲۴۰۲

غیر را در بزم خاص آن سیمتن می پرورد

یوسف ما گرگ را در پیرهن می پرورد

خون چو گردد مشک هیهات است ماند در وطن

نافه را بیهوده آهوی ختن می پرورد

آن حریف خار زخمم من که صحرای جنون

هر کجا خاری است بهر پای من می پرورد

خوشه را هرگز نمی باشد دو سر، بگسل طمع

می گدازد جان خود را هر که تن می پرورد