غزل شمارهٔ ۲۴۲۳

از خط شبرنگ حسن سرکش او رام شد

آن دل چون سنگ آخر بیضه اسلام شد

سایل مبرم کند شیرین لبان را تلخ گوی

از دعای من لب لعل تو خوش دشنام شد

جمع کن خاطر ز تسخیرم که بر پیکر مرا

داغها از تنگ درزی حلقه های دام شد

دلخراشی گر مرا مشهور سازد دور نیست

پاره سنگی از خراش سینه صاحب نام شد