غزل شمارهٔ ۲۴۲۹

دل پریشان از پریشان گردی نظاره شد

از ورق گردانی آخر مصحفم سی پاره شد

روزی سختی کشان از سنگ می آید برون

کی غم روزی خورد مرغی که آتشخواره شد؟

می زند جوش می گلرنگ خون در پیکرم

تا لب خونخوار آن شیرین پسر میخواره شد

درد می گردد به مقدار پرستاران زیاد

غم نمی گردد به گرد هر که بی غمخواره شد