غزل شمارهٔ ۲۴۳۵

ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد

دربدر افتاد هر کس آشنای خود نشد

می کند در ناخنش نی، پرده بیگانگی

هر که از پهلوی لاغر بوریای خود نشد

شد بیابان مرگ غفلت رهروی کز پیچ و تاب

در بیابان طلب زنجیر پای خود نشد

سفره گردون ندارد لقمه ای بی زهر چشم

سیر شد از زندگی هر کس گدای خود نشد