غزل شمارهٔ ۲۴۶۲

عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند

بس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند

سوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاست

رفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماند

خامشی بند زبان حرف سازان می شود

از لب پیمانه خونها در دل غماز ماند

رفت ایام شباب و خار خار او نرفت

مشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماند