غزل شمارهٔ ۲۴۶۵

بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند

دور گردیها زمعشوق از من دیوانه ماند

من که صد میخانه می کردم تهی در یک نفس

زان لب میگون دهانم باز چون پیمانه ماند!

گریه ام در دل گره شد، ناله ام بر لب شکست

وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند

از گرفتاری به آسانی بریدن مشکل است

بلبل ما در قفس نه بهر آب و دانه ماند