غزل شمارهٔ ۲۴۹۲

از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند

از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند

زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند

خاکبازان عمارت کافرستان ساختند

در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفت

آب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند

دست شستند از حیات خود به آب زندگی

نقد جان جمعی که صرف تیغ جانان ساختند