غزل شمارهٔ ۲۴۹۷

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند

چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند

پشت پا بر جسم زد جان تا هوای عشق کرد

جامه را بخشد به ساحل هر که بر دریا زند

از که دیگر می توان چشم نوازش داشتن؟

چون تجلی سنگ بر هنگامه موسی زند

کند سازد تیغ دشمن را سپر انداختن

بحر در شورش بود تا غرقه دست و پا زند