غزل شمارهٔ ۲۵۰۰

جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند

ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند

در زوال خویش چون خورشید می سوزد نفس

مهر خود از نامجویان هر که بالا می زند

می کند طی راه چندین ساله را در یک قدم

راه پیمایی که پشت پا به دنیا می زند

چون خروس بی محل بر تیغ می مالد گلو

هر که در بزم بزرگان حرف بیجا می زند