غزل شمارهٔ ۲۵۰۶

چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند

غنچه در پیش گل روی تو زانو می زند

چون شود از عارضش آب طراوت موج زن

از خجالت دست خود آیینه بر رو می زند

از شبیخون خزان سنگش به مینا می خورد

باغ کز بادام خواب چارپهلو می زند

در خلاف وعده ابرویت سرآمد گشته است

در کجیها این ترازو راستی مو می زند