غزل شمارهٔ ۲۵۱۷

زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند

سرمه خاموش را چشمت زبان آور کند

آن که می گوید قیامت بر نمی خیزد، کجاست؟

تا در آن مژگان تماشای صف محشر کند

اشتیاق صفحه رخسار شبنم زیب او

دامن گل را به شبنم آتشین بستر کند

از عدالت نیست افکندن در آتش روز حشر

عود خامی را که خون در دیده مجمر کند