غزل شمارهٔ ۲۵۳۱

زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند

شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند

همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را

پرتو آن روی عالمسوز بی مژگان کند

چهره راز نهان پیداست از سیمای من

مهره گل را محبت گوهر رخشان کند

تا قیامت چشم نتواند فکندن پیش پا

هر که را نظاره بالای او حیران کند