غزل شمارهٔ ۲۵۴۴

هر که آن لبهای میگون را تماشا می کند

چشم می پوشد زحیرانی دهن وا می کند

از نگاهی می دهد جان چشم او عشاق را

نرگس بیمار اینجا کار عیسی می کند

روی آتشناک خون بوسه می آرد به جوش

جلوه مستانه حشر آرزوها می کند

بی حجابی آرزو را می کند مطلق عنان

خنده گل دست گلچین را به خود وا می کند