غزل شمارهٔ ۲۵۵۰

تشنه جانان را کجا سیراب ساغر می کند؟

ریگ در یک آب خوردن بحر را بر می کند

شمع ما تا سیلی دست حمایت خورده است

می فشاند اشک گرم و یاد صرصر می کند

شکوه را در دل مکن پنهان که این آتش عنان

بیضه فولاد را همچشم مجمر می کند

زاهدان را ترک دنیا نیست از آزادگی

سکه از بهر روایی پشت بر زر می کند