غزل شمارهٔ ۲۵۵۱

سیرچشمی تنگدستان را توانگر می کند

موم را این بحر گوهر خیز عنبر می کند

داغ دارد سینه ام را بیقراریهای دل

این سپند شوخ خون در چشم مجمر می کند

لعل سیرابش کجا دارد غم لب تشنگان؟

چشمه حیوان کجا یاد سکندر می کند؟

عندلیب از بیقراری سینه می مالد به خار

شبنم بی شرم گل بالین و بستر می کند