غزل شمارهٔ ۲۵۵۸

فکر جمعیت عبث دل را پریشان می کند

آن که سر داده است ما را فکر سامان می کند

نرم کن دل را به آه آتشین کاین مشت خون

سخت چون گردید، در تن کار پیکان می کند

هر که زد بر آتش خشم آب، مانند خلیل

آتش سوزنده را بر خود گلستان می کند

می کند از راه احسان بنده صد دیوانه را

کودکان را هر که آزاد از دبستان می کند