غزل شمارهٔ ۲۸۵۴
برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی
رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد
همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته
بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکستهاند زندان
گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی