غزل شمارهٔ ۲۵۹۶

غنچه خسبانی که از زانوی خود بالین کنند

از شکست تن کمند شوق را پرچین کنند

گرچه در ظاهر به زیردست و پا افتاده اند

بگذرند از نه فلک چون رخش همت زین کنند

سالها در خرقه پشمینه خون خود خورند

تا دم خود را چو آهوی ختا مشکین کنند

در محیط تلخ، دندان بر سر دندان نهند

تا چو گوهر استخوان خویش را شیرین کنند