غزل شمارهٔ ۲۶۰۳

کی به کوشش عاقلان را نشأه سودا دهند؟

عشق تشریفی بود کز عالم بالا دهند

عارفان چون دل به آن یکتای بی همتا دهند

هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهند

دست در دامان همت زن که گوهر می شود

قطره آبی اگر از عالم بالا دهند

هر که چون پیکان زبان او بود با دل یکی

راست کیشان چون خدنگش بر سر خود جا دهند