غزل شمارهٔ ۲۶۱۸

تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود

پرده های چشم حیرانم نقاب حور بود

در کدوی من می وحدت به کام دل رسید

خام بود این باده تا در کاسه منصور بود

بی تأمل مهر خاموشی زلب برداشتم

شهد را شان دگر در خانه زنبور بود

این زمان در قبضه قارون بود روی زمین

رفت آن عهدی که قارون در زمین مستور بود