غزل شمارهٔ ۲۶۲۲

ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود

مشت آبی لشکر خواب گران را بس بود

می شود پشت کمان از آتش سوزنده نرم

آه گرمی روی سخت آسمان را بس بود

زود می پاشد زهم در پیری اوراق حواس

آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود

ما سیه روزان به اندک روی گرمی قانعیم

کرم شب تابی چراغ این دودمان را بس بود