غزل شمارهٔ ۲۶۴۲

کی ز سیل گرمرو بر روی صحرا می رود؟

آنچه از مژگان تر بر چهره ما می رود

عشق را در کشور ما آبروی دیگرست

یوسف اینجا بر سر راه زلیخا می رود

بر امید وعده شب در میان زلف او

روزگاری شد که روز از کیسه ما می رود

رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربین

تا تو می آیی به مجلس دل به صد جا می رود