غزل شمارهٔ ۲۶۴۷

چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رود

چون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می رود

دانه تا در خاک پنهان است رزق برق نیست

سر به دنبالش گذارد چون به خرمن می رود

نیست آسان غم برون بردن ز دل احباب را

بر سر خاری چه خون از چشم سوزن می رود

رنگ رخسار چمن در فکر بال افشاندن است

آب ده چشمی که فصل سیر گلشن می رود