غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
دل به دشمن چون ملایم شد مصفا می شود
سنگ با آتش چو نرمی کرد مینا می شود
ای نسیم بی مروت باددستی واگذار
صبح می سوزد نفس تا غنچه ای وا می شود
چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهن
گل به دامنگیریش دست زلیخا می شود
گرد عصیان بحر رحمت را نمی آرد به جوش
صاف گردد سیل چون واصل به دریا می شود