غزل شمارهٔ ۲۶۸۵
خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود
حلقه بیرون در محو تماشا می شود
هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند
چشم یعقوب از نسیم پیرهن وا می شود
شرط قطع وادی هستی مجرد گشتن است
زور می آرد به ره رهرو چو تنها می شود
می زند غیرت نمک بر دیده خونبار من
در سر هرکس که شور عشق پیدا می شود