غزل شمارهٔ ۲۶۸۸

آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود

غنچه چون افتاد بازیگوش خود وا می شود

حسن بالادست را مشاطه ای در کار نیست

چشمهای شوخ بی تعلیم گویا می شود

کوهکن در بیستون چون تیشه سر بالا نکرد

کار چون شیرین فتد خودکار فرما می شود

نیست از ما راه چندان تا جهان اتحاد

شست چون گرد ره از خود سیل دریا می شود