غزل شمارهٔ ۲۷۰۲

گلشن حسن از بهار عشق خرم می شود

اشک بلبل رنگ چون گرداند شبنم می شود

پیش پا دیدن بلا گردان سنگ تفرقه است

ایمن است از سنگ طفلان شاخ چون خم می شود

دشمن خود را به کام خویش دیدن مشکل است

می شوم من منفعل چون خصم ملزم می شود

سینه ای چون صبح می خواهد قبول داغ عشق

دیو پندارد سلیمانی به خاتم می شود