غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

سینه ام از درد و داغ عشق روشن می شود

آنچه زنگ دیگران، آیینه من می شود

کی حذر از انجم و افلاک دارد مرد عشق؟

بر تن مرغ همایون دام جوشن می شود

هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام

در بیابان طلب سنگ ره من می شود

در حقیقت مرگ خصم آیینه دار عبرت است

غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن می شود