غزل شمارهٔ ۲۷۲۱
گر چنین چشم ترم میراب هامون می شود
رفته رفته گردبادش بید مجنون می شود
از ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته است
قطره در دست صدف زان در مکنون می شود
پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند
طفل ما در هفته اول فلاطون می شود
بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ
می رساند تا به لب خود را نفس خون می شود