غزل شمارهٔ ۲۷۳۹

گر دو روزی خاکمال آن گلعذارم می دهد

توتیای دیده از خط غبارم می دهد

ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار

وصل کی تسکین جان بیقرارم می دهد

می رساند جان به لب قاتل مرا از انتظار

تا دم آبی ز تیغ آبدارم می دهد

دیده تر کاغذ ابری شد از خشکی مرا

همچنان گردون سنگین دل فشارم می دهد