غزل شمارهٔ ۲۸۷۲
مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
به خدا کز دل و از دلبر ما بیاثری
آفتابی که به هر روزنهای درتابی
از سر روزن آن اصل بصر بیبصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
ز آنچ دریای خبرهاست چرا بیخبری
دیدبانا که تو را عقل و خرد میگویند
ساکن سقف دماغی و چراغ نظری