غزل شمارهٔ ۲۷۶۳

سرکشی از زلف آن خودکام می باید کشید

وحشت چشم غزال از دام می باید کشید

می به روی تازه رویان نشأه دیگر دهد

در بهاران باده گلفام می باید کشید

این که گردن می کشی چون شیشه، ای زاهد زدور

تا برآیی زین کشاکش جام می باید کشید

روز نورانی بود مستغنی از شمع و چراغ

باده روشن به وقت شام می باید کشید