غزل شمارهٔ ۲۷۷۳

از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید

بار کوه قاف بتواند به آسانی کشید

پیش آن طاق دو ابرو بر زمین نه پشت دست

قبله خود کن کمانی را که نتوانی کشید

خون عرق کردم زدست و پای بیتابی زدن

تا چو قربانی سر و کارم به حیرانی کشید

در غبار خط نهان گردید آن لبهای لعل

گنج رخت از بیم چشم بد به ویرانی کشید