غزل شمارهٔ ۲۷۷۴

از گداز جسم، جان پاک گوهر شد سفید

آخر از خاکستر خود روی اخگر شد سفید

ریزش باران کند روشن سحاب تیره را

از سرشک افشانی آخر دیده تر شد سفید

چشم شرم آلود هجران می کشد در عین وصل

دیده بادام در آغوش شکر شد سفید

شرمساری تیرگی از نامه ما می برد

از بهار خویش خواهد روی عنبر شد سفید