غزل شمارهٔ ۲۸۷۴

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری

که گریزید ز خود در چمن بی‌خبری

رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش

که دهد خاک دژم را صفت جانوری

همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند

تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری

در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند

کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری