غزل شمارهٔ ۲۸۷۶

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری

همه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش

قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری

ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری

بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری

ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را

خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری