غزل شمارهٔ ۲۸۰۲

زجوش مغز هر دم از سرم دستار می افتد

کف اندازد به ساحل بحر چون سرشار می افتد

به بیکاری برآوردم زکار خود جهانی را

عجب سیری است چون دیوانه در بازار می افتد

جنون تا هست ناقص کوه و صحرا وسعتی دارد

شود زندان بیابان چون جنون سرشار می افتد

قبول تربیت در هر کف خاکی نمی باشد

وگرنه پرتو خورشید بر دیوار می افتد