غزل شمارهٔ ۲۸۱۵

به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟

من و بحری که از یک موجش این نه آسیا گردد

خودی سرگشته دارد راه پیمایان عالم را

زخود هر کس که پا بیرون گذارد رهنما گردد

چه رسم است این که هر کس از سعادت بهره ای دارد

برای استخوانی گرد عالم چون هما گردد

قفس هم می تواند مانع از پرواز شد ما را

اگر شیرازه آتش زنقش بوریا گردد