غزل شمارهٔ ۲۸۳۵

مبین گستاخ در رویش چو مشک اندود می گردد

که خال او زخط زنبور خاک آلود می گردد

زسودا در دماغم نکهت گل دود می گردد

به چشمم سرو بستان تیغ زهرآلود می گردد

خموشی سوخت در دل ریشه آه ندامت را

اگرچه دود بیش از روزن مسدود می گردد

مکن از آه دردآلود منع من درین مجلس

که مجمر بار خاطرهاست چون بی دود می گردد