غزل شمارهٔ ۲۸۳۹

نسیم نوبهاران بر دماغم بار می گردد

گل بی خار در پیراهن من خار می گردد

تن خاکی نگیرد پیش راه پاکدامانان

که در بر روی یوسف باز از دیوار می گردد

نهد احسان ساقی تاج لعل از باده اش بر سر

سر هر کس که در میخانه بی دستار می گردد

چنان ترسیده است آیینه ام از پرتو منت

که از صیقل جهان بر دیده من تار می گردد