غزل شمارهٔ ۲۸۸۰

به حق و حرمت آنک همگان را جانی

قدحی پر کن از آنک صفتش می‌دانی

همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر

تا بدانند که امروز در این میدانی

آتش باده بزن در بنه شرم و حیا

دل مستان بگرفت از طرب پنهانی

وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری

عقل‌ها را چو کبوتربچگان پرانی