غزل شمارهٔ ۲۸۴۲
سر هر کس که گرم از باده منصور می گردد
به چشمش چوب خشک دار نخل طور می گردد
سر دارالامان نیستی گردم، که هر موری
در آن مهمانسرا همکاسه فغفور می گردد
چه خواهد شد من افتاده را از خاک برداری؟
کف دست سلیمان پایتخت مور می گردد
مگردان روی جرأت از دم شمشیر نومیدی
که آه سرد آخر مرهم کافور می گردد