غزل شمارهٔ ۲۸۴۴

عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گردد

صفای شهد شمع خانه زنبور می گردد

به عمر جاودان دل ره نبرد از زلف او بیرون

ره خوابیده حیرت زرفتن دور می گردد

چنان کز صبح گردد اختر صبح از نظر پنهان

زشکر خنده راز آن دهان مستور می گردد

زروی پرده سوز یار در سر آتشی دارم

که از سرگرمی من دار نخل طور می گردد