غزل شمارهٔ ۲۸۵۷

زدست تنگ بر بی برگ دنیا تنگ می گردد

به ره پیما زکفش تنگ صحرا تنگ می گردد

زجان بگسل اگر آزاده ای، کز رشته مریم

جهان چون دیده سوزن به عیسی تنگ می گردد

زشورم رخنه ها چون کهکشان افتاد در گردون

که می پرزور چون افتاد مینا تنگ می گردد

برآر از قید عقل و هوش دل را، کز نگهبانان

به طفل شوخ میدان تماشا تنگ می گردد