غزل شمارهٔ ۲۸۶۷

زشکر خنده پنهان او دل تازه می گردد

ز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد

مشو زنهار از یکتایی محمل نشین غافل

زشوخی گرچه در هر جلوه محمل تازه می گردد

مروت نیست چون باد سحر پیچد به دامن پا

سبکروحی که از رفتار او دل تازه می گردد

شکفت از غنچه پیکان او گلگل دل تنگم

که جان از صحبت یاران یکدل تازه می گردد