غزل شمارهٔ ۲۸۶۸

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد

مسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد

درین محفل خبر از نور وحدت عارفی دارد

که بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گردد

مشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل

سراسر در حریم زلف او چون شانه می گردد

چه کیفیت زمی با بخت وارون می توان بردن؟

که نقل می به دستم سبحه صددانه می گردد