غزل شمارهٔ ۲۸۷۰
سفیدی پرده دار چشم خونپالا نمی گردد
کف دریا زطوفان مانع دریا نمی گردد
زشوق پای بوس بحر در سر آتشی دارم
که سیل من غبارآلود از صحرا نمی گردد
مکن با عشق ای عقل گرانجان دعوی بینش
که کوه قاف هم پرواز با عنقا نمی گردد
به صد امید دل را صیقلی کردم، ندانستم
که در آیینه آن آیینه رو پیدا نمی گردد