غزل شمارهٔ ۲۸۷۹

شود خرج زمین هر سر که سودایی نمی گردد

نشیند در گل آن کشتی که دریایی نمی گردد

فروغ شمع را فانوس نتواند نهان کردن

نظر بستن حجاب نور بینایی نمی گردد

رعونت مانع است از بردباری سربلندان را

به گردبار سرو از راه رعنایی نمی گردد

الف با هر چه پیوندد علم باشد به تنهایی

دو تا سر رشته وحدت زیکتایی نمی گردد