غزل شمارهٔ ۲۸۹۱

زگردون عاقبت جان مصفا سر برون آرد

که می چون صاف شد در خم زمینا سر برون آرد

اگرچه کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر

گذارد هر که پادروی، زصحرا سر برون آرد

نماند چشم بینا بر زمین باریک بینان را

که سوزن از گریبان مسیحا سر برون آرد

زبان آتشین از سرزنش سالم نمی ماند

که رزق گاز گردد شمع هر جا سر برون آرد